سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
کلیک کنید تا معجزه ان را در سایت خودتان ببینید

بهار صداقت**


بهار صداقت**


 



جنگل سرخ خزان


در پی مرگ جهان


بادها در پیشند


لبها به صدا در آمد


مرگ من نزدیک است


خوشحال دمی نیست شوم


نه با زمین اسیر و ...


خنداش مهو شودو


لرزشی بر خاکش


دیر زمانیست در خاکم


آتشی هست از آن در باکم


چگونه اینچنین تاب آرم


عمریست داز


ریشه هایم قطور در جنگ با ستم کارانم


خسته از ظلم خسته از باد


کی زمانیست که من طوفانم


ویران کنم هر چه درد آرانم


گاهیست به خوابی ژرف می آرامم


در سکوتی دل انگیز من بیدام


خوشحال از آن همه رویا


به شادی بسوی هم قطارانم


نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت


اندوهی بر دل


سنگین شود این دستانم


به زمین می کوبم


چی کردی با عزیزانم



نوشته شده در یکشنبه 10/2/91ساعت 7:7 عصر توسط بهارصداقت** نظرات ( ) |

آتش از اندوه هجران  بهتر است

بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است

من نمی دانم کجا خواندم ، که یادم داده است ؟

یار وقتی در کنارت نیست ، کوری بهتر است ...


 http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTVyh6Ei0Dw6XmWaoXwvSo-XnyTXx5PnzSJMyhDynxDYPH8q30e7wZai4Ao


نوشته شده در سه شنبه 1/1/91ساعت 12:27 عصر توسط بهارصداقت** نظرات ( ) |


یک مسافر کش ز راهی  می گذشت

با سمندی زرد رنگ و توپ و مَشت

پیرمردی را کنار جاده دید

زد کنار و پیر هم بالا پرید

پهلوی راننده جا بود و نشست

با تمام  قدرتش در را ببست

چتد متری آن طرف تر پیر گفت

صحبتی دارم که می باید شنفت

پر شده پیمانه ات  ای نازنین

با تاسف، آخر خطی ، همین

بنده عزراییل  هستم با مرام

آمدم  جانت بگیرم والسلام

بر لب راننده گلخندی شکُفت

پیر  تا آن خنده هارا دید گفت

جُک نگفتم . جدی است این حرف من

بنده عزراییل هستم واقعاً

 گفت آن راننده از روی طرب

با سه تا مردی  که بودند آن عفب:

طفلکی  این پیرمرد از مخ رهاست

حرفهایش خنده دار و نارواست

مردها گفتند  کو پیر ای عمو؟

مانمی بینیم پیری روبرو

خسته ای، حتما خیالاتی شدی

یا دچار یک کسالاتی شدی

پیر مردی در سمندتت نیست نیست

این که می گویی چرا نادیدنی است؟

تا که آن راننده  این صحبت شنید

شد هراسان ،رنگ  از رویش پرید

در گشود و همچو قرقی  پر کشید

او فقط تا صبح، یکسر می دوید

چون که از دار و ندارش دور شد

باز حیله  بر  خِرفتی زور شد

پیرمرد و آن سه مرد ناقلا

در ربودند آن سمند  مَشت را

دستشان در دست هم بود ای عزیز

بود باید بیش از این ، با هوش و تیز



نوشته شده در یکشنبه 22/8/90ساعت 9:50 عصر توسط بهارصداقت** نظرات ( ) |

برگرد به گذشته


دور تر


باز هم دورتر

به حوالی نوجوانی که رسیدی


نشانی تپش های باران را بگیر


رد قدم های بلوغ


در کوچه های ترانه


همین جا بود که عقلت ، نه


دلت تکان خورد


همین جا !


ایستگاه اتوبوس


نیمکتی خمیده از انتظار


و مسافری که اشکها و خاطره هایش را


با مرد بلیط فروش


به مشاعره نشسته است .


نوشته شده در شنبه 9/7/90ساعت 9:29 عصر توسط بهارصداقت** نظرات ( ) |


بیا امروز قدر هم بدانیم                       که جاویدان در این عالم نمانیم


بیا تا زنده ام خود را مکن لوس            که فردا میخوری بهر من افسوس


پس از مرگم سرشک غم ببار               به قبرم لاله و سنبل بکاری



نوشته شده در یکشنبه 13/6/90ساعت 12:18 عصر توسط بهارصداقت** نظرات ( ) |


Design By : Pichak